تبليغاتX
پرقدرت ترین شمارنده آمار
PersianTrace.com
هر کس از او تصوری دارد پس... به نام او

هر کس از او تصوری دارد پس... به نام او



نسیم

وقتی نسیم  صبح گاهان مست...

گلهای باغ گیسووانت را افشاند و

                                         پر پر کرد و

                                         پر پر کرد و

                                          پر پر کرد

بر روی پیشانی

من نیز در آیینه چشم تو می دیدم

                                          پرواز روحم را بر آفاق پریشانی




1389/2/21 | نظر دهيد

از این گونه مردن...

می‌خواهم خوابِ اقاقياها را بميرم.

خيال‌گونه
 

در نسيمی کوتاه
 که به‌ترديد می‌گذرد

خوابِ اقاقياها را
بميرم.

 

می‌خواهم نفسِ سنگينِ اطلسی‌ها را پرواز گيرم.

در باغچه‌هایِ تابستان،
 

خيس و گرم
 به نخستين ساعاتِ عصر

نفسِ اطلسی‌ها را
پرواز گيرم.

 

 
حتا اگر
 زنبقِ کبودِ کارد

بر سينه‌ام
گُل‌دهدــ
می‌خواهم خوابِ اقاقياها را بميرم در آخرين فرصتِ گل،
و عبورِ سنگينِ اطلسی‌ها باشم
بر تالار اُرسی
به ساعتِ هفتِ عصر

 




1388/11/10 | نظر (1)

شبانه2

اگر که بيهُده زيباست شب
 
برای چه زيباست
 شب

برای که زيباست؟ــ
 

شب و
 رودِ بی‌انحنایِ ستاره‌گان

که سرد می‌گذرد.

 

و سوگ‌وارانِ درازگيسو
 بر دو جانبِ رود

يادآوردِ کدام خاطره را
 

با قصيده‌یِ نفس‌گيرِ غوکان
 تعزيتی‌می‌کنند

به هنگامی که هر سپيده
به صدایِ هم‌آوازِ دوازده گلوله
سوراخ
می‌شود؟

 

اگر که بيهُده زيباست شب
برای که زيباست شب
برای چه
زیباست شب            
 




1388/11/10 | نظر دهيد

شبانه

مرا
 تو
بی‌سببی
 نيستی.

به‌راستی
 

صِلتِ کدام قصيده‌ای
 ای غزل؟
ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی
 به آفتاب

از دريچه‌یِ تاريک؟

 

کلام از نگاهِ تو شکل‌می‌بندد.
خوشا نظر بازيا که تو آغازمی‌کنی!

 

پسِ پشتِ مردمکان‌ات
 
فريادِ کدام زندانی‌ست
 که آزادی را
به لبانِ برآماسيده
 گلِ سرخی پرتاب‌می‌کند؟ــ
ورنه
 اين ستاره‌بازی
حاشا
 چيزی بدهکارِ آفتاب نيست.

 

نگاه از صدایِ تو ايمن‌می‌شود.
چه مومنانه نامِ مرا آوازمی‌کنی!

 

و دل‌ات
کبوترِ آشتی‌ست،
درخون‌تپيده
به بامِ تلخ.

بااين‌همه
چه بالا
چه بلند
پروازمی‌کنی!
             




1388/11/10 | نظر دهيد

...بدون شرح

روزگاری که دل نازک مرا می شکند لایقش همان فلسفه و منطق خواندن است...!!


1388/10/14 | نظر دهيد

شکایت

می روم تا در میخانه کمی مست کنم !

جرعه بالا بزنم آنچه نباید بکنم!

آن قدر مست کنم اندوه جهانم برود !

استکان روی لبم باشد و جانم برود!

برود هرکه دلش خواست شکایت بکند!

شهر باید به من مست عادت بکند!




1388/10/13 | نظر دهيد

داد دل

در زلف تو بند بود داد دل ما

در بند کمند بود داد دل ما

ای داد به داد دل ما کس نرسید

از بس که بلند بود داد دل ما




1388/10/13 | نظر دهيد

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....




1388/10/12 | نظر دهيد

با پرهیز

گويند هر آن کسان که با پرهيزند
ز آن سان که بمیرند چنان برخیزند
ما بی می و  معشوقه از آنیم مدام
باشد به حشرمان چنان انگیزند



1388/10/12 | نظر دهيد

کوزه گر

جامي است که عقل آفرين ميزندش
صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش



1388/10/12 | نظر دهيد

زمانه

ايام زمانه از کسي دارد ننگ
کو در غم ايام نشيند دلتنگ
مي خور تو در آبگينه با ناله چنگ
زان پيش که آبگينه آيد بر سنگ!



1388/10/12 | نظر دهيد

باور

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی 

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن.




1388/10/10 | نظر دهيد

ماندن یا...

ماندن یا نماندن

                 سوال این است

                                      آی که با چشم هایت می گویی بمان

می مانم...!!

حتی اگر جهان را بر شانه های خسته ام آوار کنی...




1388/10/10 | نظر دهيد

درویش

من آن یگانه درویشم           قلندروار می گرددم

متاع عاشقی دارم             پی دلدار می گردم

لباس کهنه می پوشم        شراب تلخ می  نوشم

سخن مستانه می گویم     ولی هوشیار می گردم




1388/10/10 | نظر دهيد

گله

وحشت از عشق که نه،ترس ما فاصله ها ست

وحشت از غصه که نه،ترس ما خاتمه ها ست

ترس بیهوده ندارم،صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری است پر از هیچ که برشانه ماست

گله از دست کسی نیست،مقصر دل.......دیوانه ماست




1388/10/10 | نظر دهيد

گدایی

همه آفاق پر از نعره‌ي مستانه‌ي تست
پاشو اي مست که دنيا همه ديوانه‌ي تست
آن که باز است هميشه در ميخانه‌ي تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
زيور زلف عروسان سخن شانه‌ي تست
دست مشاطه‌ي طبع تو بنازم که هنوز
توشه‌ي من همه در گوشه‌ي انبانه‌ي تست
اي زيارتگه رندان قلندر برخيز
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ي تست
همت اي پير که کشکول گدائي در کف
عقل ديوانه‌ي گنجي که به ويرانه‌ي تست
اي کليد در گنجينه‌ي اسرار ازل
هر که توفيق پري يافته پروانه‌ي تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
همه بازش دهن از حيرت دردانه‌ي تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفيست
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ي تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
اي گداي سرخوانت همه شاهان جهان
شهريار آمده دربان در خانه‌ي تست



1388/10/9 | نظر دهيد

شیرین

نگارين نخل موزوني همايون سرو آزادي
الا اي نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادي
کمان ابرو ترا صيدم که در صيادي استادي
به صيد خاطرم هر لحظه صيادي کمين گيرد
الا اي خسرو شيرين که خود بي‌تيشه فرهادي
چه شورانگيز پيکرها نگارد کلک مشکينت
خدا را اي شکر پاره، مگر طوطي قنادي
قلم شيرين و خط شيرين سخن شيرين و لب شيرين
چنان کز شيوه‌ي شوخي و شيدايي تو بيدادي
من از شيريني شور و نوا بيداد خواهم کرد
به افسون کدامين شعر در دام من افتادي
تو خود شعري و چون سحر و پري افسانه را ماني
به شرط آن که گه‌گاهي تو هم از من کني يادي
گر از يادم رود عالم تو از يادم نخواهي رفت
اگر روزي به رحمت بر سر خاک من استادي
خوشا غلطيدن و چون اشک در پاي تو افتادن
تو هم هر دولتي بودي چو گل بازيچه‌ي بادي
جواني اي بهار عمر اي روياي سحرآميز
نگارين سايه‌اي هم ديدي و داد سخن دادي
به پاي چشمه‌ي طبع لطيفي شهريار آخر



1388/10/9 | نظر دهيد

بگذار بگرید

من اگر روزه بگيرم رطب آيد سر بازار
تا دهن بسته‌ام از نوش لبان ميبرم آزار
وقتي اين در بگشايد که گلي نيست به گلزار
تا بهار است دري از قفس من نگشايد
که حريفان همه زار از من و من از همه بيزار
هرگز اين دور گل و لاله نمي‌خواستم از بخت
که گلي بودم و بازيچه‌ي گلچين دل آزار
هر دم از سينه‌ي اين خاک دلي زار بنالد
که به يک خنده‌ي طفلانه چه بود آنهمه آزار
گل بجوشيد و گلابش همه خيس عرق شرم
چشم خونين شفق بيند و ابر مه آزار
چشم نرگس نگرانست ولي داغ شقايق
که خزان بيند و آشفتن گلهاي چمن‌زار
ابر از آن بر سر گلهاي چمن‌زار بگريد
بگذاريد بگريد بهواي گل زار



1388/10/9 | نظر دهيد

ماهی



ماهي


من فكر مي كنم

هرگز نبوده قلب من

اين گونه

گرم و سرخ:



احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه خورشيد

در دلم

مي جوشد از يقين؛

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان

مي رويد از زمين.

***

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز

در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!

من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛

از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

***

من فكر مي كنم

هرگز نبوده

دست من

اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛



احساس مي كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.

***

آمد شبي برهنه ام از در

چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه

گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.



من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:

(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))



شاملو

1388/10/2 | نظر دهيد

سکوت

سکوت که می کنی گویی عالمی حرف داری

در حالی که دم از دم برنداشته ای

نگاهم که می کنی

نگاهت را می دانم

برق چشمانت را می دانم

قصه ی عاشقانه ات را می فهمم

قطره ای اشک می افتد 

می شود اقیانوسی از حرف

و تو همچنان...

                                 نگاهم می کنی



دختر بهار

1388/10/2 | نظر دهيد

رفتن

وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دستهایت

                             ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،

حتی بی هیچ حسرتی ،

                                دیگر چه بیم انکه تو را افتاب وماه ننوازند؟

وقتی که میعادی نباشد، رفتن ... چرا؟




1388/10/1 | نظر دهيد

نقد روانکاوانه هنر

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

نقد روانشناسی تقریباً همزاد خود روانشناسی است. زیرا از همان آغاز فروید در فعالیت‌های خود بخشی را به بررسی ادبیات و هنر اختصاص داد. بنابراین مطالعات ادبی و هنری و روانشناسی عمری بیش از یک صد سال دارد. فروید با برگرفتن برخی از مضامین و اسطوره‌های ادبی همچون اودیپ، کوشید تا نظریات انتقادی خود همچون عقده اودیپ را مطرح کند. بنابراین، او منابع ادبی و هنری را سرچشمه‌هایی برای شناسایی و پرداختن به روانشناسی خود می‌پنداشت. به بیان دیگر، ادبیات و هنر نیز در رشد و توسعه روانشناسی و روانکاوی نقش عمده‌ای ایفا می‌کنند. به همین دلیل است که در دوره تکوین روانشناسی و روانکاوی تا این حد ادبیات و هنر حضور دارند. در نتیجه نمی‌توان نقش ادبیات را در کشف بزرگ ضمیر ناخودآگاه نادیده انگاشت. البته دامنه مطالعات روانشناسی فقط به ادبیات و هنر محدود نمی‌شود، همانگونه که نقد ادبی و هنری نیز به مطالعات و نقد روانشناسی محدود نمی‌گردد، اما تعامل این دو با یکدیگر تاثیری عمیق و غیر قابل انکاری بر هم داشته است. چنانکه نقشی که روانشناسی در نگرش به انسان و فرهنگ و نقد آنها داشته است، در تحول از نقد سنتی و سپس پوزیتیویستی به نقد نو، غیرقابل انکار بوده است.Psychocritique) برای نخستین بار توسط شارل مورون به کار گرفته شد. او در کتاب‌هایی همچون «نقد روانشناسانه گونه کمیک» به بسط نقد خود پرداخت. همچنین شارل مورون در مطالعات روانکاوانه درباره برخی از بزرگ‌ترین شاعران همچون مالارمه شبکه‌ای از استعاره‌ها را کشف کرد. این شبکه چهره‌ای اسطوره‌ای را ترسیم می‌کند که آن را «اسطوره شخصی» می‌نامد. مورون می‌کوشد تا روشی تجربی و علمی را برای دستیابی به این اسطوره شخصی در کتاب خود با عنوان «از استعاره‌های وسوسه‌برانگیز تا اسطوره شخصی» ارائه نماید. نقد مورون بر خود متن تاکید خاصی دارد و در آن زندگینامه نویسنده نسبت به بسیاری دیگر از منتقدان روانکاوی از اهمیت کمتری برخوردار است. جریان نقد روانکاوانه و روانشناسانه پس از شارل مورون توسط نسل بعدی همچون ژان بلمن نوئل نویسنده «روانکاوی و ادبیات» و یولیا کریستوا با طرح «تحلیل نشانه‌ای» و «نقد فمینیستی» و دیگران با گرایش‌های تازه ادامه یافت.

فروید؛ آغاز ماجرای روانکاوی و نقد
فروید در عین اینکه بنیانگذار روانشناسی است، پایه گذار مطالعات روانشناسانه ادبیات و هنر نیز می‌باشد. با کشف موضوع ضمیر ناخودآگاه توسط فروید تحول بزرگی در عرصه نقد به وجود آمد، زیرا تا پیش از او و کشف ضمیر ناخودآگاه، مطالعات و نقد ادبی و هنری به طور عمده بر اساس ضمیر خودآگاه و نیت ضمیر خودآگاه استوار شده بود. به بیان صریح تر، منتقد در گذشته در جست‌و‌جوی این بود که هنرمند و ادیب چه قصدی داشته است و چه می‌خواسته بگوید. اما پس از فروید نقد به سوی کشف و خوانش ضمیر ناخودآگاه سوق پیدا کرد؛ یعنی در جست‌و‌جوی مسائلی بود که هنرمند و ادیب یا نمی‌دانستند یا نمی‌خواستند ابراز کنند. به همین دلیل ارتباطی میان رویای شاعرانه و خواب، میان صفحه شعر و گفتار بیماران فرض شد، زیرا همگی محل بروز و ظهور ضمیر ناخودآگاه هستند.

یونگ؛ ضمیر ناخودآگاه جمعی
با این حال از همان آغاز اختلافاتی میان فروید و برخی از پیروانش ایجاد شد. یونگ که نقش مهمی در توسعه افکار فروید داشت، خیلی زود پس از بزرگ‌تر شدن اختلافاتش با فروید از او جدا شد و راه نوینی را در روانشناسی و مطالعات روانشناسانه ادبیات و هنر گشود. تفاوت عمده فروید و یونگ به نوع نگرش آنها به ضمیر ناخودآگاه باز می‌گردد. زیرا یونگ برخلاف فروید، به ضمیر ناخودآگاه جمعی توجه داشت. به عبارت دیگر، فروید به طور متمرکز به ضمیر ناخودآگاه فردی و تاثیر آن بر رفتارها و احساسات و همچنین خلق آثار ادبی و هنری می‌پرداخت، اما یونگ بر ریشه‌های بسیار کهن‌تر ضمیر ناخودآگاه تاکید می‌کرد. در ضمن یونگ بیش از فروید به هنر به ویژه هنرهای بصری توجه می‌نمود. دستاوردهای یونگ نسبت به فروید کمتر در حوزه نقد روانکاوی مورد استقبال قرار گرفت و بیشتر نقدهای دیگر به ویژه اسطوره‌ای و تخیلی از آن بهره بردند. البته در روانشناسی نیز این جریان به طور کلی از بین نرفت.
پس از فروید و یونگ برخی همچون شالرو بودئن کوشیدند تا با کمک نظریات فروید و یونگ و حتی آدلر به نظریه‌ای ترکیبی دست یابند. بودئن پیرو یونگ بود. او کتاب خود با عنوان «روانکاوی هنر» را به فروید پیشکش نمود. برخی دیگر همانند ماری لویز ون فرانز رویه یونگ را پیش گرفتند و به سوی کهن‌الگوها و اسطوره‌های ادبی و هنری متمایل شدند. ماری لویز ون فرانز پس از مرگ یونگ کارهای او همچون کتاب «انسان و نمادهایش» را ادامه داد. برخی دیگر همانند ژاک لاکان به رویه فروید توجه بیشتری کردند. البته لاکان کوشید تا از دستاوردهای زبانشناسی نیز به بهترین وجه در روانکاوی خود استفاده کند. به همین دلیل، او از «ساختار ضمیر ناخودآگاه» و شباهت‌های آن با ساختار زبانی سخن گفت و از تقابل‌های دال و مدلول و استعاره و مجاز در روانکاوی بحث کرد. نظریات لاکان در این عرصه ترکیبی بدیع بود و بر بسیاری همچون یولیا کریستوا و ژاک دریدا تاثیر عمیقی گذارد.





الیاس چگینی

1388/9/30 | نظر دهيد

اسطوره های ایرانی

 

آناهیتا:

ردوی سوره آناهیتا ایزدبانوی همه ی آب های روی زمین و سرچشمه ی اقیانوس کیهانی است .او برگردونه ای سوار است که چهار اسب آن را می کشند : باد ، باران ، ابر و تگرگ . وی سرچشمه ی زندگی است و به همین دلیل جنگجویان در نبرد ، زنده ماندن و پیروزی را از او طلب می کنند .نزول او بر زمین چنین توصیف شده :

ای زرتشت ! اردوی سوره ناهید از آن (کره) ستارگان به سوی زمین آفریده ی اهورا فرود آمد ، و این چنین گفت اردوی سوره ناهید . ( یشت 5 ،88)

هنگامی که زردشت از او می پرسد آئین پرستیدن او چگونه است ، ایزد بانو پاسخ می دهد :

آن گاه گفت اردوی سوره ناهید ، به راستی که ای سپنتمان پاک ، ! با این ستایش مراسم مرا بجای آر .از هنگام برآمدن خورشید تا به وقت فرو رفتن خورشید از این زور (آب مقدس) من تو توانی نوشید ( و نیز) آتربانانی که از پرستش و پاسخ آگاه اند و خردمند آزموده ای که کلام مقدس در او حلول کرده باشد (یشت 5 ، 91)

در یک توصیف زنده و جاندار اردوی سوره آناهیتا ، با یک دوشیزه ی زیبا با قدی بلند ، بدنی نیرومند و پاک توصیف شده است : 

خوش اندام ،کمر به میان بسته ، راست بالا ، آزاده نژاد و شریف که یک جبه ی قیمتی پرچین زرین در بر دارد .به راستی همان طوری که در قاعده است برسم(شاخه ی گیاه انار) در دست با یک گوشواره ی زرین جلوه گر است .اردوی سوره آناهیتا بسیار شریف ، یک طوقی به دور گلوی نازنین خود دارد . او کمربند به میان می بندد تا سینه هایش ترکیب زیبا بگیرد و تا آنکه او مطبوع واقع شود .در بالای سر اردوی سوره ناهید تاجی با صد ستاره گذارده .یک تاج زرین هشت گوشه به سان چرخ ساخته شده با نوارها زینت یافته. زیبای خوب ساخته شده که از آن چنبری پیش آمده است .(یشت 5 ، 8-126)

در اوستا ، قهرمانان و ضد قهرمانان به یکسان آناهیتا را می ستایند .به درگاه او نیایش می کنند و قربانی به حضورش تقدیم می دارند .اهمیت این ایزد بانو را به بهترین وجه می توان در کشاکش میان خیر و شر و رویارویی میان پادشاهان و فرمانروایان توران –شمال شرقی ایران – مشاهده نمود .

اَرمَیتی (اسپندارمد)، اخلاص

اسپندرامد دختر اهوره مزداست و در طرف چپ او می نشیند. چون زمین زیر نظر اوست، می گویند که به چهارپایان چراگاه می بخشد، اما خصوصیت راستین او از نامش برمی آید که «بجا اندیشی» یا «اخلاص» معنی می دهد. وی مظهر فرمانبرداری مؤمنانه، هماهنگی مذهبی و پرستش است. در مورد او می گویند که در برابر زردشت ظاهر شد، و این نمادی مناسب است برای نشان دادن فرمانبرداری صادقانه پیامبر نسبت به پیام خود و احساس مخلصانه او. اسپندارمد وقتی که دزدان و مردان بد و زنان بی ملاحظه آزادانه روی زمین راه می روند آزرده می شود، اما زمانی که پارسایان به کشت و کار و پرورش چهارپایان می پردازند یا هنگامی که فرزند پارسایی زاده می شود، شادمان می گردد. هماوردان اصلی او تَرومَیتی (گستاخی) و پَریمَیتی (کج اندیشی) اند.

 

وهُورَمنَه (بهمن)، اندیشۀ نیک

بهمن، نخستین زادۀ خدا، در طرف راست اهوره مزدا می نشیند و تقریباً نقش مشاور را دارد. اگر چه او پشتیبان حیوانات سودمند در جهان است، با انسان نیز سروکار دارد. بهمن بود که آشکارا در برابر زردشت نمایان شد و اوست که گزارشی روزانه از اندیشه و گفتار و کردار مردمان تهیه می کند. پس از مرگ، بهمن روان پارسایان را خوشامد می گوید و آنان را به بالاترین قسمت بهشت رهنمون می شود. در پس این تصویرپردازی با هم این اعتقاد وجود دارد که «اندیشۀ خوب» (بهمن) مظهر خرد خداست که در وجود انسان فعال است و انسان را به سوی خدا رهبری می کند؛ زیرا از طریق «اندیشۀ نیک» است که به شناخت «دین بهی» می توان رسید. دیوانی که بهمن با آنان مخالف است، عبارتند از «اَیشمَه» (خشم) و آز (غلط اندیشی) و بالاتر از همه، اَکَه مَنَه (اَکُومَن: اندیشۀ بد یا بی نظمی).



الیاس چگینی

1388/9/30 | نظر دهيد

ریشه اسطوره

این واژه که جمع شکسته عربی آن به گونه اساطیر بیشتر بکار می‌رود، منشا هندواروپایی دارد. در زبان های هندواروپایی نیز مشتقاتی دارد. در سنسکریت Sutra به معنی داستان است که بیشتر در نوشته‌های بودایی بکار رفته‌است. در یونانی Historia به معنی جستجو و آگاهی، در فرانسه(فرانسوی) Histoire، در انگلیسی به دو صورت Story به معنی حکایت، داستان و قصهٔ تاریخی، و History به معنی تاریخ، گزارش و روایت بکار می‌رود.



الیاس چگینی

1388/9/30 | نظر دهيد

اسطوره

آن دسته از کسانیکه چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطوره‌ها اشتغال دارند، تا کنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافته‌اند، بلکه هریک به میل و اشتیاق و وابستگی‌های اجتماعی خویش آن را تعریف کرده‌اند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره اشکالاتی دیده می‌شود، علت آن این است که آنها به اسطوره از سر اعتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشهٔ اشتروس که «برای درک اندیشهٔ وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد،» نه تنها به ساختار، بلکه به عمل کرد جادویی اسطوره درجامعه، و در واقع، به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیده‌ای ایمان می‌آورند و به همین دلیل برای آنها اسطوره یا نهاد زنده بسیار مهم‌تر از نهادهای کهن است. میرچا الیاده دین شناس رومانیایی اسطوره را چنین تعریف می‌کند:

اسطوره نقل‌کنندهٔ سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعه‌ایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده‌است. به بیان دیگر: اسطوره حکایت می‌کند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجستهٔ موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصهٔ وجود نهاده‌است. بنابراین، اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده‌است. اسطوره فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می‌گوید. شخصیتهای اسطوره موجودات فراطبیعی اند و تنها بدلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده‌اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان میسازند.

در مقابل هستند عده دیگری که به اسطوره صرفاً از سر انکار می‌نگرند. این گروه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره‌ای کهنه و از کار افتاده می‌بینند که بیشرفت بشر آن را از رده خارج کرده‌است. در نظر یونگ و فروید اسطوره‌شناسی دانشی است که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود آمده‌است.

اسطوره ,قصه‌ایست با خصلتی خاص ,یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند .اسطوره‌شناسی علمی است که کارش طبقه‌بندی و بررسی مواد و مصالح اسطوره‌شناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است.

به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان واقعیت‌های پیرامونی با امور فراطبیعی است. انسان در تبیین پدیده‌هایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی اورده و این زمانی است که هنوز دانش بشری توجیه کننده حوادث پیرامونی اش نیست. به عبارت دیگر،انسان در تلاش ایجاد صلحی روحی میان طبیعت و خودش اسطوره‌ها را خلق کرده‌است.



الیاس چگینی

1388/9/30 | نظر دهيد

خاک

چقدر می خواهی از یاس از اقاقی بگی خسته نشدی از این جملات تکراری بگو از خاک بگو روزی دراغوشش خواهی کشید نترس به زمینی که در انی فکر کن ببین همه روزی خواهند بوسید پیرهنش را. به او فکر کن شاید دیگر نهراسد در شب در روز در تنهایی در هرجا در هرمکان به او فکر کن. شاید برای یک بار هم شده دیگر فکر این که به جای اسمان باشد به سرش نزند به خاک فکر کن به زمینی که روی ان قدم می زنی فکر کن... 



رمان , ادبیات

1388/9/26 | نظر دهيد